تبليغاتX
باران


باران

چترهاراباید بست ، زیر باران باید رفت

داشتم فايل نقاشي م رو مي ديدم ديدم دوتا از "كاراي خودمم" بينشون هست

كه ديگه گفتم بذارم ببينين:

ببينين خب اون جانماز رو سال دوم هنرستان كشيدم اون زنِ قاجاري رو هم سال

سوم ، يعني تقريبا" پارسال ...

از منِ تازه كار توقع زيادي نداشته باشين .. خب بابا همش دوسال بيشتر نيس كه وارد

عرصه ي هنر(نقاشي) شدم !

واما دوعدد از آثار استاد زهرا!!! :

نوازنده ي دف

حالا اون يكي روحال كن!!

ناگفته نماند كار اولي يك روز ونيم وقت برده  و سايز كارم ۱۰۰در۷۰هست.

وكار دومم اندازه اش ۲۰در۳۰هست و دركل تقريبا ۵-۶ساعت وقت برده.

حالا ديگه وقتشه كه بزني به تخته چون تازگي ها خيلي چشم ميخورم!!!

خيلي بايد پيشرفت كنم حالا مونده ... راه من طولانيه ...

بي ربط : امشبم بي خوابي زده به سرم !

 واما دوست عزيز لطفا" نظرت رو راجع به كارام بگو و راحت انتقاد كن چون

بنده انتقاد پذير هستم ... باتشكر فراوان!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 4:30 توسط زهرا| |

ساعت ۱۳:۳۰درهاي دانشگاه بسته ميشد ...

ساعت ۱۳:۱۰اونجا رسيديم ...

دنبال رفيقاي قُميم ميگشتم تو اون شلوغي ...

زنگ زدم به مريم گفت جلوي دره ...

بالاخره گيرشون اوردم ...

مريم .. فاطمه .. حانيه ...

پس از يك سال دل تنگي ...

عجب لحظه ي رمانتيك و هيجان انگيزي ...

سلاااااااااامممممممممممممم

چطوري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كار كردي ؟؟؟؟

فو لِ فولي؟

به سه تاشون همينارو گفتم ...

آخ خدا جون شكرت كه ديدمشون ...

خلاصه ديگه پس از كلي گپ رسيديم به حوزه امتحاني ..

حالا من نماز نخونده بودم ، دل شوره داشتم كه نكنه نماز خونه گير نيارمو بدبخت بشم !

از مراقبا پرسيدم ...

حالا در به در دنبال نماز خونه ...

ساعت : ۱۴:۰۵دقيقه

آقا ببخشيد نماز خونه كدوم طرفه ؟

سمت راست طبقه سوم .

مي رسم بخونم تا امتحان شروع ميشه يانه ؟

آره زود برو مي رسي..

ديدي گير اوردم فاطمه ... بدو بدو كه ديرشد ...

 تا اينكه گير اورديم و... نماز خونديم .

نفسي راحت كشيديم و با خيالي آسوده رفتيم سر جاهايمان نشستيم.

از مريم اينا هم وداع نموديم تا اگر بعد از جلسه همديگرو نديديم به دلمان نماند خداحافظي ...

واما ...

سوژه امتحان امروزمون (اختصاصي نقاشي) :

 "از طرف مدرسه ، براي يك بازديد كوتاه علمي ، عده اي از دانش آموزان با معلمين خود ،

به يك بناي تاريخي  رفته اند و راهنمايي، به همراه آنها ، آنها را راهنمايي ، و فضا را معرفي

ميكند."

اصلا " برام سخت نبود ...

خداروشكر از پسش بر اومدم ...

بذار خودموني بگم : تركوندم بابا ... قبول ... شريعتي ... فِرت !

فقط اولش مونده بودم كدوم بناي تاريخي رو بكشم بهتر ميشه ؟!

بعدش بعد از چند تا اتود ، تخت جمشيد از همش بهتر در اومد...

عجب فيگوراي خوشگلي كشيدم ...! فقط انگشت كوچيكه ي اون راهنماهه يه ذره خوشگل

نشد!

اتاق ۳۱۱ بودم .

اتاق بغلي مون فِك كن : رو ديوارشون عكس تخت جمشيد رو به چه گُندگي زده بودن ...!

مراقبمون گفت كه همه دارن از رو اون به راحتي مي كشن !!!

آخه اينم انصافه ؟!!

ولي بي خيال اصل اونه كه آدم ذهني بكشه نه با تقلب !

انگار كه بعضيا موضوعو از قبل بدونن يكي يه دونه برگه اورده بودن كه توش بناي تاريخي

داشت !!!

گرمِ كار بودم ديدم آقاهه داره از تو سالن داد ميزنه ساعت شيشه ... وقت تمومه ...

يه سروساموني دادم به كارم و يه خسته نباشيد جانانه به مراقبمون گفتم و از كلاس زدم

بيرون ..

فاطمه هم گفت كه خوب داده ...

(جاداره از استاد محمودي بخاطر زحمات وافرش تشكر بعمل آورم ...)

باباجونِ ماهم  رفته بودن امام زاده صالح نماز بخونن بعد بيان دنبال ما.

ازجلسه  كه زدم بيرون گوشيمو كه روشن كردم ديگه هي زنگ ... هي پيامك ...!

چي شد ؟؟ خوب دادي؟؟

ومن با جانِ خسته و روحي خوشحال پاسخ گو بودم تا اينكه رسيديم خانه ...

آنجا بود كه من ديگر وِلو شدم ...!

پ . ن : خدا جونم ممنونتم كه به من اين فرصتو دادي كه كنكور عملي رو تجربه كنم ...

قبول هم نشم مهم نيست چون به حكمتت اعتقاد دارم .

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:51 توسط زهرا| |

بالاخره مرحله دوم کنکور ما هم از را رسید ....(رشته نقاشی)

بالاخره از فردا بعد از ظهر به بعد میتونم تا یه هفته (!) خستگی این چند روزه رو دربیارم...!

بالاخره شاید فردا دوستای قمی ام رو ببینم  ...

بالاخره یکی رو گیر نیوردم که مثِ خودم استرس فردارو  نداشته باشه و تو دلش آشوب

نباشه ...!

بالاخره من نفهیدم چرا محل توزیع کارت ورودبه جلسه رو از دانشگاه تربیت معلم به دانشگاه

شهید بهشتی تغییر دادن ؟؟؟

بالاخره من نفهمیدم "مادر"(مامانِ بابام) آلزایمر داره یا نداره ؟؟؟ يه بار به من ميگه زهرا ، يه

بار ميگه فاطمه، يه بارم كه كلا" به جا نمياره ! يه بارم ميگه شوهرت كي مياد مادر؟؟؟!!!

آخه من شوهرم كجابوددد ؟!!! يعني ممكنه منو بامامانم اشتباه گرفته باشه؟؟!

بعد دو دقيقه ديگه ميپرسم كه مادر من كي ام ؟؟؟ ميگه تو زهرايي ديگه . يعني من نوه مو

هم نمي شناسم ؟؟!!

ياد روزاي سالميت به خير مادر جون ...

پ . ن ۱: امروز نزدیک بود لای درِ مترو نصف بشم !!!! از خنده داشتم میمردم ...

پ . ن ۲ : تو اون ازدیاد جمعیت ، خانمه داد میزد مراقبِ کیف و گوشیاتون باشین خانما!

من به الناز گفتم الان جونمون بیشتر ارزش داره باید مواظب بود که پرس نشیم اول !!

پ . ن ۳ :محل برگزاري آزمون همون جاست : دانشگاه شهيد بهشتي .

***                           ***                           ***

دوستان اگر دلتان خواست مارا دعا بنماييد تا فردا موفق تر از جلسه خارج شويم ..

فعلا" ...

خدايا هر چي صلاح ميدوني همون بشه ، من كه تلاشمو كردم .

واما اين مدادرنگيا رو به خودمو خودتون تقديم ميكنم . كيف كنين از رنگاي خوشگلش...

 

مداد رنگي ...

كدوم رنگشو بيشتر دوست داري ؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:34 توسط زهرا| |

باید خیلی مرد باشی ، بايد خيلي بزرگ باشي ، بايد خيلي عاشق باشي

بايد خيلي با شهامت باشي ، بايد " دل " داشته باشي ....

و ...

و ...

و ...

وخيلي اهل صفاي باطن باشي تا بتوني بري بجنگي ...

بري بجنگي با يه هدف با شكوه : براي خدا ...

 به عشق خدااا ... براي كشورت ....

براي مردمي كه شايد يه روزي قدرتو ندونن ...

اما مهم نيست هدف قشنگتر از اين حرفاست ...

" تو " چي؟؟؟

تا حالا فكر كردي اگه پاي عمل بياد وسط ، حاضري جونتو فدا كني ؟؟؟

حاضري از اين جونت ، از اين همه آرزو و دل بستگي ، دل بكني ...؟؟؟

از تهِ دلم ميگم كه با تمام وجودم  حسرت ميخورم ...

حسرت داشتن يه دلِ بزرگ ... يه دلِ بي ريا ....

يه دلِ صاف ... يه دلِ پاك ...... يه دلِ آروم ....

كه از اين دلا تو جبهه ها، تو اون فضاي نا امن ، تو اون شلوغي توپ وتانك ،

ميشد بين رزمنده ها،  به راحتي پيدا كرد ... 

يه وقتايي به جووناي اون زمان و جووناي اين زمان فكر ميكنم !

چه بلايي داره سر اين ملت مياد ؟؟؟!

چي شده كه كم شدن جووناي سالم ؟؟؟

نميدونم شايد دورو بر من اين مدليه !!!

دختره تو فكر تيغ زني از پسره ، پسره تو فكر حال كردن و ضايع

كردن دختره ... دختره تو فكر رنگ ومش كردن موهاش و دماغ عمل كردن ، پسره تو فكر مزحك تر كردن

خودش براي جلب توجه كردن جلوي دخترا، دختره توفكر......(بوق) پسره توفكر .....(بوق)

جالب اينه كه اين فكرا كمتر از يك ماه عملي ميشه و در حد روياهاي پوچ باقي نمي مونه !!!

آينده سازان كشور مارو باش !!!

واقعا باورم نميشه كه يه روزي اين دختر پسرا قراره مادر پدراي جامعه آيندمون بشن ،

قراره يه روزي بچه دار بشن و ...

يه دختر يا يه پسر باوجود تجربه چند رابطه قبل از ازدواج ، چطور ميتونه

بعد از ازدواج به همسرش عشق بورزه واز زندگيش لذت كافي رو ببره ؟!!!

يه نگاه به خودمون بندازيم ... چقدر از خودمون دور شديم وتسليم هواي نفساني خويش شديم؟؟؟

چون سالميم اينجوري بايد قدر خودمونو بدونيم ،‌فقط وقتي ياد خدا بايد بيفتيم كه يه بلايي سرمون

مياد؟؟؟

اگه ته دلمون هنوز با خداست ، ومي خوايم راه شهيدا رو ادامه بديم ، چرا بايد ظاهرمون ، حجابمون،

رفتارمون ،

به جاي اينكه دل امام زمانو شاد كنه ، دل غربي هارو خنك كنه و اونا هِر هِر به ما بخندن چون

ايده هاشون ،‌سياست هاشون ، تهاجم فرهنگي شون داره ثابت ميشه !

پ . ن : البته يه چيزي هم هست ،‌آدماي خوب ، جووناي خوب هم كم نيستن ،منتها

 ديده نميشن . چون خودشونو فهميدن و مدام تو كوچه خيابون پرسه نمي زنن!

دلم ميخواد برم روي اين خاكها بيفتم و فقط زار بزنم ...

 اين خاكها شميم سيبِ حرم داره

ديگه دلِ من چي كم داره حالا كه باشهداست

راهي كه شروع ميشه از كنارشون

ايشالا تو سايه سارشون مسير وصل خداست ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:0 توسط زهرا| |

وقتی برگهای  پاییز را زیر پاهایت له میکنی ،

یادت باشد روزی به تو نفس هدیه میکردند ...

برگهاي پاييزي

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:25 توسط زهرا| |

امروز يه روز استثناييه!!!

چه حكمتي تو ش بوده خداداند...!

بگذريم...

اومدم اين روز عجيب رو(لااقل براي خودم!)بهتون تبريك بگم ...

 

واما حديثي از امام رضا(ع):

ايمان يک درجه بالاتر از اسلام است ، و تقوا يک درجه بالاتر از ايمان
است ، و به فرزند آدم چيزی بالاتر از يقين داده نشده است .
تحف العقول ، ص (469)

راستي خوش بحال اوني كه امروز به دنيا مياد !

حفظ كردن تاريخ تولدش مث آب خوردنه !

اونايي كه هشت ساعتشونه ،هشت  روزشونه ، هشت ماهشونه ، هشت سالشونه ، يا هشتادوهشت سالشونه هم سنشون خوب ست شده با امروز...!

ديگه همه چي هشت تاييش امروز باحال تره !(اگه عدد هشت ميدونست يه روزي اينقدر مهم ميشه...!)

پ.ن1:به مناسبت 8/8/88هم ، آقاي محمودي(استادمحترم) بجاي ده تا كار ، 8 تا كار بهمون داد ...

پ.ن2:براي سلامتي و تعجيل در فرج امام زمان هم8 تا صلوات بفرستين ...

پ.ن3: ميخواستم امروز ساعت 8:8دقيقه آپ كنم ، ولي نشد .

برم ديگه كشتم خودمو بااين عدد هشت...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:28 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin